مشاهده همه 9 نتیجه

نمایش سایدبار
نمایش 9 24 36

بازگشت

۱۲,۸۰۰ تومان

بازگشت  ---   پیامهایی از تجربه های نزدیک به مرگ

کتاب "بازگشت" با موضوع « تجربه نزدیک به مرگ» از مرگ و آنچه پس از آن اتفاق می افتد، سخن می گوید. تجربه کنندگان نزدیک به مرگ به این باور رسیده اند که:

« ... زندگی ما و جهان ، براساس حساب و کتابی خلق شده و دارای معنا و هدف است و با مرگ پایان نمی یابد .»

هر چند کتاب هایی با همین موضوع ،مربوط به تجربه کنندگان غربی وجود دارد که با عینک بی دینی به قضایای بعد از مرگ نگاه کرده اند ، اما اکثر مخاطبین این کتاب انسانهای مؤمنی هستند که در تجربه آنها ، به برخی موارد اخلاقی و دینی اشاره مستقیم شده است . لذا برای آگاهی بیشتر و استفاده از تجربه نزدیک به مرگ برخی دوستان ، این موارد همراه با برخی تجربه های ارزنده که در منابع دینی اشاره شده، در این مجموعه ارائه شده است.

 

تنها گریه کن

۴۵,۶۰۰ تومان

تنها گریه کن --- روایت زندگی اشرف سادات منتظری مادر شهید محمد معماریان

مشخصات شهید محمد معماریان

*نام و نام خانوادگی: محمد معماریان

*نام پدر : حبیب

*محل تولد : قم

*تاریخ ولادت: ۱۳۴۹/۰۵/۲۰

*تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۱۰/۰۶

*محل شهادت: شلمچه

*نحوه شهادت: عملیات کربلای ۴

*مدت عمر: ۱۶سـال

*محل مزار : گلزار شهدای علی بن جعفر (ع) قم

قطعه و ردیف و شماره مزار: ۱۲ - 7 - ۶۹

*کتاب مربوط به این شهید: تنها گریه کن

تنها گریه کن --- شهید محمد معماریان

شهید محمد معماریان متولد دهم شهریور سال ۱۳۶۵ در شهر قم بود. پدرش حبیب آقا و مادرش خانم اشرف سادات منتظری است.

  شهید-معماریان

متن تقریظ آیت الله العظمی خامنه ای ( مدظله العالی )

بسم الله الرحمن الرحيم

با شوق و عطش، این کتاب شگفتی ساز را خواندم و چشم و دل را شستشو دادم. همه چیز در این کتاب، عالی است؛ روایت، عالی راوی، عالی نگارش، عالی سلیقه ی تدوین و گردآوری عالی، و شهید و نگاه مرحمت سالار شهیدان به او و مادرش در نهایت علوّ و رفعت .. هیچ سرمایه ی معنوی برای کشور و ملت و انقلاب برتر از اینها نیست.

سرمایه ی با ارزش دیگر قدرت نگارش لطیف و گویائی است که این ماجرای عاشقانه ی مادرانه به آن نیاز داشت.

۱۰ اسفند ۱۳۹۹

باید تشکر شود

متن وصیت نامه شهید محمد معماریان

 

دست نوشته وصیت نامه شهید محمد معماریان

 

مزار شهید محمد معماریان

 

آن سوی مرگ

۴۰,۰۰۰ تومان

خاطرات سفیر

۲۰,۸۰۰ تومان

خاطرات سفیر

کتاب پیش رو خاطرات دختری از ایران زمین در فرسنگ ها دور از وطن است. از ایران آمده بود ولی اعتقادات خود را حفظ کرد . در طول دوران تحصیل یک لحظه از اصالتش دور نشده بلکه اعتقادات و فرهنگ ایرانی اسلامی را نیز در آن سوی مرزها تبلیغ می نمود. از دوستان و هم دانشگاهی ها تا هم خوابگاهی و مرد و زن و در هر فرصتی برای اشاعه فرهنگ استفاده می نمود.

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

به عنوان دانشجوی ممتاز ، موفق به دریافت بورس دورهٔ دکترا در رشته طراحی صنعتی شدم . علاقه شخصی و بررسی های مطالعاتی پیرامون موضوع رساله ام من را در انتخاب کشور فرانسه مطمئن تر کرد و سرانجام راهی پاریس شدم . دوران تحصیل ، جـدای از آموزه های علمی و دانشـگاهی ، تجربیات زندگی اجتماعی را هم همـراه دارد ؛ طوری که گاهی می بینی آنقدر که در مورد دوم خیر و برکت هست در مورد اول نیست .

برای من ، که « طراحی صنعتی » را بسیار دوست داشتم ، چندین سـال مطالعه در این حیطه و شاخه های مرتبط با آن به خودی خود جذاب و انگیزه بخش بـود ؛ اما مهم تر از آن این بود که پیش از مقطع دکترا یک دانشجوی فعال تشکیلاتی بودم و این همان بسـتری بود که به رشته ام سمت وسو می داد . فعالیت تشکیلاتی روی نگاهم به تکنولوژی و محصولات صنعتی تأثیر داشـت و روی نگاهم به مصرف گرایی ، به تأثیرات محصول ، به موضوع مهم سبک زندگی ، و ... و خود زندگی .

این باعث می شد اتفاقات روزمره را به اندازه درسهایم جـدی بگیرم و گاهی برایشان برنامه بریزم و هدفم فراتر از اتفاقی کوچک ، مثل صرفا « گرفتن یک مدرک دکترا » ، باشد .

تقاص

۱۳,۶۰۰ تومان

تقاص --- حق الناس در تجربه های نزدیک به مرگ و حکایات تاریخی

این مجموعه شامل بیست و پنج حکایت زیبا از تجربه های افراد مسلمان و غیر مسلمان، و همچنین برخی مطالب تاریخی مستند و تأثیر گذار در زمینه حق الناس است که قبلا در کتاب های این انتشارات به آنها اشاره نشده.

بیشتر تجربه گران، در همان لحظات کوتاه مرگ موقت، مرور زندگی خود را دیده و در بیشتر مواقع، از اشتباهات خود شرمنده می شدند، اشتباهاتی که آنها مشاهده کردند، مربوط به ظلم و کوتاهی در حق مردم و در یک کلمه «حق الناس» بوده است. این مطلب در بیشتر گزارشات این افراد دیده می شود.

اثر حق الناس در دنیا

آیت الله العظمي بهاء الدینی گوید : اوایل حکومت رضا خان بود. شخصی وارد قم شد و در کوچه و خیابان رفت و آمد کرد و برای ایجاد وحشت در مردم ، دو جوان را دستگیر و بدون آنکه در ظاهر کاری کرده باشند و محاکمه ای و سؤال و جوابی در میان باشد . آن دو را در مقابل چشمان مردم آتش زد و به طرز فجیعی به قتل رسانید بنده از این کار زشت و کشتار ناجوانمردانه این مرد وحشی بسیار ناراحت شدم ؛ ولی از این که چرا این اشخاص انتخاب شدند ، در حیرت بودم ، نزد خود گفتم باید حسابی در کار باشد ، تحقیق کردم و از افرادی درباره یکی از آن دو نفر پرسش کردم .

گفتند : روز قبل از این حادثه ، این جوانی که کشته شده گربه ای را گرفته و برای تفریح و خوشگذرانی خود و به خنده انداختن دیگران ، نفت بر سر حیوان ریخته و زنده زنده او را آتش زده و اینگونه فردای آن روز به دست ظالمی دیگر به سزای عمل خود رسیده است .

آن مرد با باران می آید

۲۸,۰۰۰ تومان

آن مرد با باران می آید --- خاطراتی از دوران انقلاب اسلامی

آن مرد در باران می آید

تقریظ رهبری برای  کتاب   آن مرد با باران می آید

بسیار خوب و هنرمندانه و پر جاذبه نوشته شده است. تصویری که از ماههای آخر مبارزات نشان  میدهد، درست و روشن و واقعی است. به گمان من همه ی جوانها و نوجوانهای امروز به خواندن این کتاب و امثال آن نیاز دارند. از نویسنده ی کتاب باید تقدیر و تشکر شود ان شاءالله

مرداد 98

 

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

تا صبح ، در خواب هذیان می گویم ، این را بهناز می گوید . خودم چیز زیادی یادم نمی آید . فقط می دانم که اصلا خوب نخوابیدم نه خواب بودم ، نه بیدار. اما پشت سرهم کابوس می دیدم.

کابوس جنازه هایی که روی زمین بودند و تانک هایی که با سرعت از رویشان رد می شدند . بعضی ها هنوز زنده بودند و نمی توانستند حرکت کند ، ناله می کردند و با وحشت به تانک ها ، که هر لحظه نزدیک تر نگاه میکردند . دست یکی شان را گرفتـه بـودم و با تمام می شدند . قدرت می کشیدم تا نجاتش بدهم ، اما زورم نمی رسید . تانک ها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شدند . صدای زنجیر چرخ هایشان توی سرم پیچیده بود.

عرق سردی از سر و رویم می بارید . به مجروحی که دستش در دستم بود ، نگاه کردم . بهـروز بـود . با التماس نگاهم می کرد . خـون از سر و پیشانی اش جـاری بـود . همه ی زور و توانم را در بازوهایم جمع کردم تانک اولی نزدیک شد و از روی یکی از جنازه ها رد شد.

خوب نگاه کردم سعید بود ، با فریاد بلندی از خواب میپرم. پیشانی و بالشم خیس عرق است.

مامان و بهناز با چهره هایی وحشت زده ، کنار رختخوابم نـشـسته اند . مامان به زور ليوان آب را بـه خـوردم می دهند . بابـا هـم تـوی جایش نشـته و خواب آلـود با چشمانی قرمز و نگران نگاهم می کند . بیرون هنوز هـوا تاریک است.

تا صبح ، بارها این کابوس ها را می بینم ، یادم نمی آید چندبار فریادکشان از جا پریدم و چند بار مامان و بابا و بهناز را با چهره هایی نگران بالای سرم دیدم آفتاب تـوی حیاط پخش شده که از خواب بیدار می شـوم. بهناز می گوید تازه بعد از اذان صبح بودکه کمی راحت خوابیده ام.

دهانم تلخ است . سرم تیر می کشد و دست و پاهایم درد میکند . انگار تمام شب را به جـای خـواب ، جنگیـده ام.

مامان کاسه ای سـوپ داغ برایم می آورد . بهناز با دلسوزی سوپ را هم می زند و فوت می کند تا سرد شود . مامان دستی به پیشانی ام میکشد خدا رو شکر ! ... تبت قطع شده .

ناگهان چیزی در ذهنم جرقه می زند : « سعید ... »

با وحشت از جا می پرم . پتـو دور دست و پاهایم می پیچد نزدیک است بـا سـر بـخـورم زمین.

مامان دستم را می گیرد . .کجا ؟

با التماس نگاهش می کنم : . سعید ! ... سعید چی شد ؟

...

آقا زاده ها

۱۸,۷۰۰ تومان

کامبوزیا

۱۱,۰۰۰ تومان

کامبوزیا --- زندگینامه و خاطرات دانشمند شهید امیر توکل کامبوزیا

دانشمند ناشناخته

مشخصات شهید امیر توکل کامبوزیا

*نام و نام خانوادگی: امیر توکل کامبوزیا

*نام پدر: امیر بابا مشیر دیوان

*محل تولد :تهران

*تاریخ ولادت: ۱۲۸۳

*تاریخ شهادت : ۱۳۵۳/۰۷/۲۴

*محل شهادت: کتابخانه

*نحوه شهادت: مسمومیت در استکان چای توسط ساواک

*مدت عمر: ۷۰ سـال

*محل مزار : کتابخانه استاد کامبوزیا در زاهدان

*کتاب مربوط به این شهید: کامبوزیا

تصورش کمی مشکل است . باورش سخت است اما حقیقت دارد . اینکه سالها پس از فروغ دانشمندان بزرگ ایرانی ، نظیر ابن سینا و خیام و ... یک دانشمند دیگر ، هم وزن و هم رده آنها پا به عرصه وجود گذاشته باشد ! کسی که در دهها رشته علمی ، گوی سبقت را از بقیه ربوده و علامه ای در علوم مختلف باشد .

شاهدان و شاگردان او هنوز هستند تا شهادت دهند که چگونه انسانی را در قرن معاصر دیده اند .

مردی که در تهران به دنیا آمد ، اما گوشه ای از کویر خشک سیستان ، محل زندگی اش شد . بزرگمردی که علم و عمل را با هم درآمیخت و تبدیل به الگویی برای دانشمندان معاصر و آیندگان گردید .

سخن از مسلمانی است که حافظ و مفسر قرآن بود . هیچگاه از مسیر بندگی حضرت حق فاصله نگرفت و تمام علم خود را مدیون عمل به قرآن بود .

او مرد علم وسیاست بود. را ه صحیح راشناخت ودر مسیرالهی قدم برداشت . دشمنان خدا را خوب می شناخت و به دیگران معرفی می کرد .

در راه ارمان الهی خود ، با بزرگان دین و مبارزین انقلابی همراه شد و تا پای جان در این مسیر قدم برداشت .

آری سخن از امیر توکل کامبوزیاست ، دانشمندی گمنام را بر شهرت ترجیح داده ، بزرگمردی که دانشمندان و اسانید دانشگاههای غربی ، بهتر از هموطنانش ، او را شناختند.

پر روفسور بالزان فرانسوی پس از دیدار با ایشان و مراجعت به فرانسه ، در کتاب خود به نام تپه اسرار آمیز در مورد او می نویسد « احترام و سپاسگذاری من برای علامه امیر توکل کامبوزیا چنان بزرگ است که می توانم بگویم تمام امواج علمی و مفید را برای تحقیقات علمی ام از او درک کردم . » اری سخن از چنین مردی است . مردی عاشق قرآن و اسلام شخصی با مجموعه ای از صفات متعالی اسلامی و انسانی دانشمندی مسلط به چندین زبان زنده دنیا و دارای مدرک و تحقیقات در یازده رشته علمی !

اما گوهری این گونه ، مانند کشاورز و دامداری ساده ، در روستایی در اطراف زاهدان زندگی می کرد ! او کار و تحقیقات علمی را با هم درآمیخت و نیم قرن از عمر گران بهایش را اینگوه سپری کرد . کامبوزیا کشاورزی بود که در دانشگاههای فرانسه کرسی استادی داشت !

هرچه بخواهیم از او بگوییم باز حق مطلب ادا نمی شود . جالب است بدانید که او ۲۸ فرزند از خود به یادگار گذاشت که بیشتر آنان نیز از نوابغ علمی این کشورند .اگر درقرن معاص مردم وجوانان ما دکتر حسابی را به جهت حضور در جمع شاگردان انیشتن و نظریات علمی اش شناختند ، اما متأسفانه استاد کامپوزیا ، این دانشمند برجسته ، به دلایل مختلف ناشناخته ماند .

ایشان مواضع سیاسی و خط فکر انقلابی داشت ، او در جوانی ، یار و همراه کلنل پسیان بود و با استبداد رضاخانی مقابله کرد . ایشان توسط رژیم پهلوی مورد تعقیب قرار گرفت و به سیستان تبعید شد.

با فراگیر شدن نام امام خمینی ( ره ) در اوایل دهه چهل ، گمشده اش را یافت و به همگان توصیه می کرد که به سراغ ایشان بروند . کامبوزیا بی پروا از خاندان پهلوی انتقاد می کرد و ساواک ، پرونده ای با سیصد صفحه برایش ساخت !

دانشمند کویر نشین ایران ، در آخرین روز ماه مبارک رمضان در سال ۱۳۵۳ دار دنیا را وداع گفت . برطبق شواهد و قرائن ، این خورشید آسمان علم و معرفت ، به دست اهریمنان به شهادت رسید.

دیدار

دکتر جعفر کامپوزیا(نماینده مردم زاهدان درمجلس ششم )

من قبلا هم زاهدان ( به محضر ایشان ) رفته بودم . آن وقت یکی از مسائل ما در عرصه مبارزه ، مسئله صهیونیستها بود. اما روی مسئله صهیونیست ها تکیه کرده بودند و به همه گفته بودند که از اینها بترسید . دارند مداخله می کنند .

مرحوم کامپوزیا به قدر حساسیت بر یهودیها ، نسبت به هیچ چیزی در دنیا حساسیت نداشت . یک دید خیلی وسیعی نسبت به دخالت های یهود داشت .

همین چیزی که الان شما میبینید و معروف شده به لابی صهیونیست و می گویند لابی صهیونیست چقدر قوی است . یعنی در همه دنیا دخالت می کند و واقعیت هم همین است . ایشان در همان سالها همینها را توجه کرده بود . مرحوم کامبوزیا مرد جالبی بود . خدا ان شاء الله رحمتش کند . »

حضرت آقا در جای دیگری باز به نقل خاطرات استاد کامبوزیا پرداخته و فرمودند : « در جلسات مخفیانه ای که در زمان سفر ایشان در مشهد برگزار می شد ، مرحوم کامبوزیا برای ما اثبات کردند که حتی شهادت امیرالمؤمنین علی و جنگ صفین نیز به نیرنگ و دسیسه یهود بوده . »

وصیت نامه

در لابه لای نامه ها و نوشتجات استاد ، به عبارات زیبایی برمی خوریم : « دیری نخواهد گذشت که مردان مرد و زنان زن و باتقوا ، به جای مردان بی هدف ، باز مسیر آدمیت را بر مسیر انسانیت بر خواهند گرداند که آن هم در لوای اسلام خواهد بود وبس ... »

کدام ملت و کدام قوم و کیش می تواند مثل اسلام ، مردانی با اخلاص و فداکار در تاریخ نشان دهد. غریب یعنی دانایی در میان نادانان.

افراد حکومت اسلامی باید تمامی دانشمند باشند بخصوص در علوم قرآنی و سیاسی و تاریخی.

جنایت یعنی واگذاری حکومت اسلامی به افراد نادان.

وقتی از او در مورد عدم زندگی در شهر سؤال شد گفت : شهرنشینی و قاطی شدن با تمدن ، روح زندگی را از انسان می گیرد . من طبیعت را دوست دارم . به کشاورزی عشق می ورزم و خوشحالم در جایی زندگی می کنم که هیچ سر و صدایی نیست و با راحتی می توانم به مطالعاتم ادامه دهم ...

مزدوران و جاسوسان انگلیس در هر صنفی دسته ها یا به اصطلاحِ فعلی شبکه ها تشکیل می دادند که مردم را برعلیه از خود گذشتگان بیدار ، به جعل اتهامی از قبیل بی دینی و ارتداد یا جرم هایی فاحش ، بدنام کرده برعلیه آنها بشورانند تا مگر در بلوایی او را از پا درآورده و یا از وطن و آشیانه متواری کنند و یا به نیروی تارهای بی شمار قانون های وضع شده گوناگون و قضاء دست آموز، پرونده سازی کرده و به عذر سوء سابقه ، آبرویش را ریخته و از حقوق اجتماعی محرومش ساخته ، این آزادگان را ازآسمان جلالت به خاک حقارت دراندازند تا بیاید روزی که ناله سوزان "از ماست که برماست" ، آتشی فروزان شده خرمن هستی، اهرمن و اهریمن پرست را تل خاکستر کند .

البته این دسائس داشت . برخلاف ما ایرانیها و مسلمانها که می گوییم سیاست یعنی پدری و برادری و اصلاح امور معاش و معاد مردم ها انگلیسی ها می گویند : « سیاست ما یعنی تجارت ما »

انصافا با یک نظر عمیق و دور از طرف داری و مخالفت هر اندازه انسان بخواهد قرآن مجید را یک کتاب مذهبی ساده بنگرد ، محال علمی است .خواندن و تدبر در آن در هر مرتبه ، خواننده را از پایه ای به پایه دیگری میبرد . ظاهر عجیب و باطن عمیقی که در این کتاب مقدس به کار رفته ، به هیچ چیز جز کلمه اعجازِ مطلق، نمی توان تعبیر نمود .

خداوند چنین خواسته :« گفتار بشر نیست که مثل خود او کهنگی پذیرد ، این کتاب از سنخ افکار و اطلاعات انسانی نیست ، از مبدئی فرود آمده که آن مبدأ ، کائنات را آفریده ، بر ظاهر و باطن هستی بینا بوده ، عطف به یک جهت گوینده آن را از جهات آفرینش غافل نساخته ، زنجیری است که هر حلقه آن ، بانی اتصال و هادی انوار عالم مرئی و غیر مرئی است. همه چیز را گوینده این کتاب دیده و بر همه هستی در موقع انشاء آن ، از گذشته و آینده بصیر بوده گویا کائنات به دنباله این کتاب به مرجع خود، برق اسا سیر می کند . یا این کتاب آن را به سوی مقصود می کشاند ، انسان و کمیت او محال است که با کاملترین نیروی مهارت بتواند بر کمترین و ساده ترین وجه قرآن مقابله نماید.

 

نامزد خوشگل من

۸,۰۰۰ تومان

نامزد خوشگل من! --- حمید داودآبادی

کتاب "نامزد خوشگل من" اثری دیگر از حمید داودآبادی، در زمینه های انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و جزب الله لبنان.

تقدیم به فرمانده گمنامی که آرزوی شهادت در دلش شعله می کشید و به برکت نامش گرد هم آمدیم ...

قسمتی از کتاب را با هم بخوانیم:

نامزد خوشگل من

مگه قیافش رو نمی‌بینی ؟ فکر می‌کنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگارنه‌انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازهاس ... این‌ها رفتن داغون شدن که این آشغال این‌جوری خودشو آرایش کنه ؟ هر چی گفتم این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌کرد و القاب زشت نثارش می‌کرد .

حرکت محسن آن‌قدر بد و زشت بود که یکی ،دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان می‌آمد . رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد و آن طرف . هر طوری بود ،از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت :من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که بهم می‌گه : آخه دختر ،تو مگه دیو ونه‌ای که با این سن‌وسال و این تیپ ، میری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگترن ، تر و خشک می‌کنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوریشون ؟

بخش‌های دیگه التماسم می‌کنند که برم اون‌جا ،ولی من گفتم فقط و فقط می‌خواهم در این‌جا خدمت کنم . من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچی عوض نمی‌کنم . من افتخار می‌کنم که جانباز روتمیز کنم .برای من این ها پاک‌ترین آدمای روی زمین هستن ...اون وقت رفیق شما با من اون جوری برخورد می‌کنه .... مگه من بهش بی‌احترامی کردم یا حرف بدی زدم ؟

هر طوری بود عذرخواهی کردم و گذشت .

شب جمعه‌ی همان هفته ،داشتم توی راهرو قدم می‌زدم.

که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به‌دنبال آن گریه به گوشم خورد .کنجکاو شدم که صدا از کجاست . ردش را که گرفتم دیدم از اتاق پرستاری است . همان پرستار خوش‌تیپ و یکی دیگر مثل خودش ، کنار رادیو نشسته بودند ، دعای کمیل گوش می‌دادند و زار زار گریه می‌کردند .

یکی از روزهای نزدیک عید نوروز ،جوانی که نصف چهره‌اش سوخته و چون بچه آبادان بود ،صورت خودش هم سیاه و تیره بود ،بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی داشت دست من را پانسمان می‌کرد، جوان هم‌کنار تختم بود. برایم جالب بود بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم : این یارو سیاه‌سوخته فامیلتونه ؟

که جا خورد ،ولی چون می‌دانست شوخی می‌کنم ، خندید و گفت :

نخیر.... ولی خیلی بهم نزدیکه .

تعجب کردم .پرسیدم کیه ؟ که گفت :این ... نامزد مه .

جا خوردم .نامزدت؟ آن‌هم با آن قیافه ی داغان ؟

که خود پرستار تعریف کرد :

اون توی جنگ زخمی‌شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه ی آبادانه ، ولی این‌جا بستری بود .این‌جا کسی رو نداشت . به‌همین خاطر من خیلی بهش می‌رسیدم . راستش یه‌جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. او ن هم می‌گفت که این با این قیافه ی سیاه خودش ،اون هم با سوختگی روی صورتش ، آخه چی داره که تو عاشقش شدی ؟ هر جوری بود راضی شون کردم و حالا نامزد کردیم.

من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم ، به کنایه گفتم : آخه حیف تو نیست که عاشق سیاه‌سوخته شدی ؟

که این‌بار ناراحت شد ، با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد . گفت :دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ها ...اون از هر خوشگلی ،خوشگل‌تره .