مشاهده همه 6 نتیجه

نمایش سایدبار
نمایش 9 24 36
-20%
Placeholder
بستن

بازگشت

۱۲,۸۰۰ تومان

بازگشت  ---   پیامهایی از تجربه های نزدیک به مرگ

کتاب "بازگشت" با موضوع « تجربه نزدیک به مرگ» از مرگ و آنچه پس از آن اتفاق می افتد، سخن می گوید. تجربه کنندگان نزدیک به مرگ به این باور رسیده اند که:

« ... زندگی ما و جهان ، براساس حساب و کتابی خلق شده و دارای معنا و هدف است و با مرگ پایان نمی یابد .»

هر چند کتاب هایی با همین موضوع ،مربوط به تجربه کنندگان غربی وجود دارد که با عینک بی دینی به قضایای بعد از مرگ نگاه کرده اند ، اما اکثر مخاطبین این کتاب انسانهای مؤمنی هستند که در تجربه آنها ، به برخی موارد اخلاقی و دینی اشاره مستقیم شده است . لذا برای آگاهی بیشتر و استفاده از تجربه نزدیک به مرگ برخی دوستان ، این موارد همراه با برخی تجربه های ارزنده که در منابع دینی اشاره شده، در این مجموعه ارائه شده است.

 
-20%
آن سوی مرگ
بستن

آن سوی مرگ

۳۶,۰۰۰ تومان
-15%
3 کتاب تجربه نزدیک به مرگ
بستن

3 کتاب تجربه نزدیک به مرگ

۳۵,۰۰۰ تومان

3 کتاب تجربه نزدیک به مرگ    بهمراه دی وی دی تشریح کتاب سه دقیقه در قیامت با سخنرانی استاد امینی خواه

-20%
آن مرد در باران می آید. 
بستن

آن مرد با باران می آید

۲۸,۰۰۰ تومان

آن مرد با باران می آید --- خاطراتی از دوران انقلاب اسلامی

آن مرد در باران می آید

تقریظ رهبری برای  کتاب   آن مرد با باران می آید

بسیار خوب و هنرمندانه و پر جاذبه نوشته شده است. تصویری که از ماههای آخر مبارزات نشان  میدهد، درست و روشن و واقعی است. به گمان من همه ی جوانها و نوجوانهای امروز به خواندن این کتاب و امثال آن نیاز دارند. از نویسنده ی کتاب باید تقدیر و تشکر شود ان شاءالله

مرداد 98

 

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

تا صبح ، در خواب هذیان می گویم ، این را بهناز می گوید . خودم چیز زیادی یادم نمی آید . فقط می دانم که اصلا خوب نخوابیدم نه خواب بودم ، نه بیدار. اما پشت سرهم کابوس می دیدم.

کابوس جنازه هایی که روی زمین بودند و تانک هایی که با سرعت از رویشان رد می شدند . بعضی ها هنوز زنده بودند و نمی توانستند حرکت کند ، ناله می کردند و با وحشت به تانک ها ، که هر لحظه نزدیک تر نگاه میکردند . دست یکی شان را گرفتـه بـودم و با تمام می شدند . قدرت می کشیدم تا نجاتش بدهم ، اما زورم نمی رسید . تانک ها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شدند . صدای زنجیر چرخ هایشان توی سرم پیچیده بود.

عرق سردی از سر و رویم می بارید . به مجروحی که دستش در دستم بود ، نگاه کردم . بهـروز بـود . با التماس نگاهم می کرد . خـون از سر و پیشانی اش جـاری بـود . همه ی زور و توانم را در بازوهایم جمع کردم تانک اولی نزدیک شد و از روی یکی از جنازه ها رد شد.

خوب نگاه کردم سعید بود ، با فریاد بلندی از خواب میپرم. پیشانی و بالشم خیس عرق است.

مامان و بهناز با چهره هایی وحشت زده ، کنار رختخوابم نـشـسته اند . مامان به زور ليوان آب را بـه خـوردم می دهند . بابـا هـم تـوی جایش نشـته و خواب آلـود با چشمانی قرمز و نگران نگاهم می کند . بیرون هنوز هـوا تاریک است.

تا صبح ، بارها این کابوس ها را می بینم ، یادم نمی آید چندبار فریادکشان از جا پریدم و چند بار مامان و بابا و بهناز را با چهره هایی نگران بالای سرم دیدم آفتاب تـوی حیاط پخش شده که از خواب بیدار می شـوم. بهناز می گوید تازه بعد از اذان صبح بودکه کمی راحت خوابیده ام.

دهانم تلخ است . سرم تیر می کشد و دست و پاهایم درد میکند . انگار تمام شب را به جـای خـواب ، جنگیـده ام.

مامان کاسه ای سـوپ داغ برایم می آورد . بهناز با دلسوزی سوپ را هم می زند و فوت می کند تا سرد شود . مامان دستی به پیشانی ام میکشد خدا رو شکر ! ... تبت قطع شده .

ناگهان چیزی در ذهنم جرقه می زند : « سعید ... »

با وحشت از جا می پرم . پتـو دور دست و پاهایم می پیچد نزدیک است بـا سـر بـخـورم زمین.

مامان دستم را می گیرد . .کجا ؟

با التماس نگاهش می کنم : . سعید ! ... سعید چی شد ؟

...

-20%
Placeholder
بستن

خاطرات سفیر

۱۸,۴۰۰ تومان

خاطرات سفیر

کتاب پیش رو خاطرات دختری از ایران زمین در فرسنگ ها دور از وطن است. از ایران آمده بود ولی اعتقادات خود را حفظ کرد . در طول دوران تحصیل یک لحظه از اصالتش دور نشده بلکه اعتقادات و فرهنگ ایرانی اسلامی را نیز در آن سوی مرزها تبلیغ می نمود. از دوستان و هم دانشگاهی ها تا هم خوابگاهی و مرد و زن و در هر فرصتی برای اشاعه فرهنگ استفاده می نمود.

در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

به عنوان دانشجوی ممتاز ، موفق به دریافت بورس دورهٔ دکترا در رشته طراحی صنعتی شدم . علاقه شخصی و بررسی های مطالعاتی پیرامون موضوع رساله ام من را در انتخاب کشور فرانسه مطمئن تر کرد و سرانجام راهی پاریس شدم . دوران تحصیل ، جـدای از آموزه های علمی و دانشـگاهی ، تجربیات زندگی اجتماعی را هم همـراه دارد ؛ طوری که گاهی می بینی آنقدر که در مورد دوم خیر و برکت هست در مورد اول نیست .

برای من ، که « طراحی صنعتی » را بسیار دوست داشتم ، چندین سـال مطالعه در این حیطه و شاخه های مرتبط با آن به خودی خود جذاب و انگیزه بخش بـود ؛ اما مهم تر از آن این بود که پیش از مقطع دکترا یک دانشجوی فعال تشکیلاتی بودم و این همان بسـتری بود که به رشته ام سمت وسو می داد . فعالیت تشکیلاتی روی نگاهم به تکنولوژی و محصولات صنعتی تأثیر داشـت و روی نگاهم به مصرف گرایی ، به تأثیرات محصول ، به موضوع مهم سبک زندگی ، و ... و خود زندگی .

این باعث می شد اتفاقات روزمره را به اندازه درسهایم جـدی بگیرم و گاهی برایشان برنامه بریزم و هدفم فراتر از اتفاقی کوچک ، مثل صرفا « گرفتن یک مدرک دکترا » ، باشد .

-20%
نامزد-خوشگل-من
بستن

نامزد خوشگل من

۸,۰۰۰ تومان

نامزد خوشگل من! --- حمید داودآبادی

کتاب "نامزد خوشگل من" اثری دیگر از حمید داودآبادی، در زمینه های انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و جزب الله لبنان.

تقدیم به فرمانده گمنامی که آرزوی شهادت در دلش شعله می کشید و به برکت نامش گرد هم آمدیم ...

قسمتی از کتاب را با هم بخوانیم:

نامزد خوشگل من

مگه قیافش رو نمی‌بینی ؟ فکر می‌کنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگارنه‌انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازهاس ... این‌ها رفتن داغون شدن که این آشغال این‌جوری خودشو آرایش کنه ؟ هر چی گفتم این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌کرد و القاب زشت نثارش می‌کرد .

حرکت محسن آن‌قدر بد و زشت بود که یکی ،دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان می‌آمد . رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد و آن طرف . هر طوری بود ،از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت :من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که بهم می‌گه : آخه دختر ،تو مگه دیو ونه‌ای که با این سن‌وسال و این تیپ ، میری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگترن ، تر و خشک می‌کنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوریشون ؟

بخش‌های دیگه التماسم می‌کنند که برم اون‌جا ،ولی من گفتم فقط و فقط می‌خواهم در این‌جا خدمت کنم . من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچی عوض نمی‌کنم . من افتخار می‌کنم که جانباز روتمیز کنم .برای من این ها پاک‌ترین آدمای روی زمین هستن ...اون وقت رفیق شما با من اون جوری برخورد می‌کنه .... مگه من بهش بی‌احترامی کردم یا حرف بدی زدم ؟

هر طوری بود عذرخواهی کردم و گذشت .

شب جمعه‌ی همان هفته ،داشتم توی راهرو قدم می‌زدم.

که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به‌دنبال آن گریه به گوشم خورد .کنجکاو شدم که صدا از کجاست . ردش را که گرفتم دیدم از اتاق پرستاری است . همان پرستار خوش‌تیپ و یکی دیگر مثل خودش ، کنار رادیو نشسته بودند ، دعای کمیل گوش می‌دادند و زار زار گریه می‌کردند .

یکی از روزهای نزدیک عید نوروز ،جوانی که نصف چهره‌اش سوخته و چون بچه آبادان بود ،صورت خودش هم سیاه و تیره بود ،بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی داشت دست من را پانسمان می‌کرد، جوان هم‌کنار تختم بود. برایم جالب بود بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم : این یارو سیاه‌سوخته فامیلتونه ؟

که جا خورد ،ولی چون می‌دانست شوخی می‌کنم ، خندید و گفت :

نخیر.... ولی خیلی بهم نزدیکه .

تعجب کردم .پرسیدم کیه ؟ که گفت :این ... نامزد مه .

جا خوردم .نامزدت؟ آن‌هم با آن قیافه ی داغان ؟

که خود پرستار تعریف کرد :

اون توی جنگ زخمی‌شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه ی آبادانه ، ولی این‌جا بستری بود .این‌جا کسی رو نداشت . به‌همین خاطر من خیلی بهش می‌رسیدم . راستش یه‌جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. او ن هم می‌گفت که این با این قیافه ی سیاه خودش ،اون هم با سوختگی روی صورتش ، آخه چی داره که تو عاشقش شدی ؟ هر جوری بود راضی شون کردم و حالا نامزد کردیم.

من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم ، به کنایه گفتم : آخه حیف تو نیست که عاشق سیاه‌سوخته شدی ؟

که این‌بار ناراحت شد ، با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد . گفت :دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ها ...اون از هر خوشگلی ،خوشگل‌تره .