مشاهده همه 2 نتیجه

نمایش سایدبار
نمایش 9 24 36

مالک زمان

۹,۶۰۰ تومان

#کتاب مالک زمان

داستان هایی از تطبیق زندگی دو سرباز ولایت شهید مالک اشتر نخعی و شهید حاج قاسم سلیمانی

 

سخنان مولا در فراق مالک را تاریخ به خاطر دارد. آن چنان مالک را توصیف می کرد که گویی هیچ سرداری با این پیرِ میدان دیده، مقایسه نمی شود. مولای متقیان در وصف او عباراتی بیان کرد که مقام و مرتبه اش را در پیشگاه معصومین (ع) مشخص می سازد.

او اول مظلوم عالم در بیانات متعدد خود به تمام آزادگان تاریخ فهماند که هر کس می خواهد راه درست بندگی و انسانیت و در عین حال حکومت را بشناسد، مالک اشتر نخعی را الگوی خود قرار دهد. اما مالک کسی است که بیش از سایر مردان کوفه، رازدار خلوت های امام خود شد. او تا آنجا در خدمت مولایش پیش رفت که امام در وصفش فرمود: مالک برای من، مثل علی (ع) است برای پیغمبر (ص). هر چند در میان صفحات تاریخ مطالب اندکی در مورد تاریخ زندگی مالک وجود دارد، اما نامه ها و سخنانی که از سوی مولای متقیان برای این انسان وارسته مکتوب شده، سند مهمی است برای آن ها که می خواهند حکومت الهی و مورد نظر اهل بیت (ع) را برقرار کنند. سال ها گذشت. مالک نتوانست حکومت مورد نظر امامش را در سرزمین مصر پایه گذاری کند. او به مصر نرسیده بود که شهید شد و مولایش نیز اسیر دست مردمی دنیا پرست گردید.

مولای متقیان با شهادت به ملاقات خدا رفت. چندی گذشت و حتی از مزار مولای مالک هم خبری خبری نبود! گویی تمام تاریخ زیبای حکومت عدل علی (ع) از خاطره ها محو شده بود! هارده قرن بعد مردی از تبار علی (ع) از قم قیام کرد. مردانی دلاور و شجاع، مانند پاره های آهن در اطرافش حضور یافتند، انقلاب علوی او، خواب را از چشم معاویه های زمان ربود.

همه چیز رو به فراموشی بود، اما امام آمد تا نسیمی از حکومت عدل علی (ع) را حس کنیم.

امام معاویه ها دست به دست هم داده و به کشوری که ندای علی ولی الله را بر مأذنه طنین انداز کرده بود، حمله کردند. با ندای این پیر الهی جوانان بسیاری جان بر کف گرفته و راهی میدان شدند. پیر ما تاریخ را خوب مطالعه کرده بود. گفت: «شما از مردم حجاز در زمان رسول الله (ص) و مردمان کوفه در زمان علی (ع) برترید.» دلیل این سخن مشخص بود. را که آن ها ولی معصوم را تنها گذاشته و مشغول دنیا شدند، اما مردم ایران، امر ولی فقیه را با جان خود خریدند.

در میان این مردان، گروهی طلایه دار نبرد شدند، برخی با شهادت رفتند و برخی به انتظار نشستند. اما نه، آن ها ننشستند! بلکه دائم مشغول فعالیت شدند. دوران جهاد به پایان رسید. اما برای آنان مبارزه هرگز پایان نیافته بود. می دانستند که اگر قرار است حکومت امام معصوم در جهان آغاز شود، باید تلاش کرد و زحمت کشید. فساد را از بین برد و زمینه را مهیا کرد.

یکی از آن ها بیش از دیگری تلاش کرد. شب و روز نداشت. اصلا راحتی و آسایش برایش تعریف نشده بود . . . . .

فدائیان ولایت

۲۲,۴۰۰ تومان

فدائیان ولایت --- چهل روایت از ارادت شهدا به امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام و عنایت حضرت به شهدا

این مجموعه به گوشه ای از خاطرات آنانی پرداخته که به قلعه ی ولایت امیرالمؤمنين على (ع) راه یافتند و چراغ راه دیگران شدند . شهدایی که مسیر زندگی را « با ولایت تا شهادت » طی کردند . و طلیعه ی داستانها و حکایات شهدا در این مجموعه ، به مطالبی مزین شده که علمای ما در جواب شبهات وهابیون و منکران ولایت مولای متقیان امام اميرالمؤمنين على (ع) بیان داشته اند.

در قسمتی از کتاب می خوانیم:

روز مباهله

قبل از رفتن به تقویم و مناسبت آن روز نگاه کردم . روز مباهله بود . روز پنج تن آل عبا . روزی که حضرت علی (ع) انگشترش را به سائل هدیه داد و خداوند این عمل را در قرآن به نیکی یاد کرد . خوشحال بودم . گفتم ما لشکر علی ابن ابی طالب (ع) هستیم . حتماً امروز از دست مولای خودمان عیدی می گیریم . کار شروع شد . در همان دقایق اول با فریاد یکی از بچه ها از جا پریدیم : شهید ... شهید ...

اولین هدیه ی مولا خودش را نشان داد . شهید پلاک داشت و گمنام نبود . از طریق شماره پلاک ، نام او را از بچه های تعاون سؤال کردیم . این شهید از نیروهای لشکر علی ابن ابی طالب (ع) بود . وقتی نام شهید را شنیدیم رنگ از چهره ی همه ی ما پرید . نام اولین شهیدی که پیدا کردیم « عشقعلی » بود . ساعتی بعد دومین شهید پیدا شد . این شهید نام همه ی شهدای گروهان خودشان را در جیبش داشت ! به همراه حرز امام جواد (ع) که بعد از هجده سال سالم سالم بود ! تا عصر همان روز ، چهار شهید پیدا شد . همه خوشحال بودند . بچه ها می خواستند کار را جمع کنند . گفتم : ادامه دهید . حتما یک شهید دیگر پیدا می شود !

بچه ها تعجب کردند اما کار را ادامه دادیم . قرار بود ساعت چهار برگردیم . پنج دقیقه قبل از بازگشت شهید دیگری پیدا شد ! همه ی خاک اطراف را غربال کردیم . اما این شهید آخر گمنام بود . هر چه بچه ها گشتند اثری از پلاک او نبود . به رفقا گفتم : بیایید برویم . بچه ها با تعجب به من نگاه کردند . یکی گفت : خواب دیده بودی !؟ از کجا می دانستی پنج شهید پیدا می کنیم که یکی گمنام است !؟ گفتم : امروز روز مباهله و روز پنج تن آل عبا بود . ما هم پنج شهید پیدا کردیم . بعد ادامه دادم : هر چه بگردید از این شهید آخر نشانه ای نخواهید یافت ! زیرا یکی از پنج تن هنوز هم گمنام است .